زندگی
آه ای زندگی
جز تو که می داند
حقیقت لاشه سگی ست
رها
چند کوچه آن ورتر!
با چشمان آبی ات
آه ای زندگی
زمستان تو ست اکنون؟
زمستان هر آنچه بودنی بود!
بر گیسوانت
ای همه
زچه آن کهنه رنگ فنا زده ای؟
و
چشمانت سرد است
نگاه مخملینت
سرد است
لبانت
که می شکفت روزی
با هر کلمه اش مردی
سرد است
قلبت که با هر نبض اش
سبز می شد روزی
هر برگ وهر درخت و هر جنگل و هر شکوفه و هر بهاری
و سبز می شد
آرزوهای من و
آرزوهای همسرم
آرزوهای هر رفیق و هر دلشیفته ای
سرداست
آه ای زندگی
زنانگی ات که روزی در بسترش چشم گشودم
روزی در بسترش خوابیدم
و اکنون که در بسترش افتادم
زچه فسرده؟ زچه خالی؟
گر به گزاف رفته ام و رفته است همه زمستانهایم
ای زندگی
گر همه سرگردان
گر همه گمراهم
من درد مادرم
زمینم
خاکم
گریه ی نوزادم…
مهر ماه - ۸۸