از گذشته ها….
گفتند
یادبودش ورقی زنیم رنگ خشک خاطره را،
گذشته را
اضطرار بی خطری که سپرده است
در هجای لبخنده، تبسمکی!
و آشفته بلوغی در نابلوغمان
ورقی زنیم
خوش یادی که باورش نکردیم
پریشانی اش را
و
اکنون که به خرد بنگریم
یاد کودکی دلشکسته یابیم
که اعتبارش نگذاشتند و
خود اعتبارش نگذاشتیم
آنک که زمان
در برابر آوارش سپیدی در سر شکسته است
باز باورمان نیست
که ما بودیم
مظلومانه ما بودیم
بنای گورستانی در دل
و ناچاری بازوی عشقمان می شکست.
مرداد۸۷