سه بوسه

سه فصل از زندگی

۳:۵۶ ب.ظ

از گذشته ها….

گفتند

یادبودش ورقی زنیم رنگ خشک خاطره را،

گذشته را

اضطرار بی خطری که سپرده است

در هجای لبخنده، تبسمکی!

و آشفته بلوغی در نابلوغمان

ورقی زنیم

خوش یادی که باورش نکردیم

پریشانی اش را

و

اکنون که به خرد بنگریم

یاد کودکی دلشکسته یابیم

که اعتبارش نگذاشتند و

خود اعتبارش نگذاشتیم

آنک که زمان

در برابر آوارش سپیدی در سر شکسته است

باز باورمان نیست

که ما بودیم

مظلومانه ما بودیم

بنای گورستانی در دل

و ناچاری بازوی عشقمان می شکست.

مرداد۸۷

بی نظر »

هنوز دیدگاهی داده نشده.

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. پیگیری از سایت

دیدگاه‌تان را بنویسید: