باران و بهار!
آخر تابستان!
دوباره بعد مدتها یک دل سیر زیر باران، سبز شدیم…
بامداد و بیرون و باران…
و دستم در دستش!
همین شعر زندگیست
با خودم در ذهنم این چند خط تکرار می شد:
چیزی پرمایه
چیزی بی مایه را خطی زدیم و
اکنون
بر ساحل سیلابی ایستاده ایم
ایستاده ایم و
نظاره گریم
خروش آب را
و
چند خاطره ای که
می رود.
۹:۴۲ ق.ظ
بی نظر »
هنوز دیدگاهی داده نشده.
RSS برای دیدگاههای این نوشته. پیگیری از سایت