روزی دلی بستم
روزی که امید دوستی داشتم ؛
روزی که چشمان انتظارم
دو گیلاس شراب شد
روزی که آرزوهایم را باغستانی کردم
تا هر رهگذری را سهیم کنم
هر عابری را
هر پیاده و
هر سواره ای را!
عشقی که خوابی نمودو
دوستی که خانه خالی یغما رفته ای شد
آنچنان سیرم اکنون از جهان و از آدمی
که میان همسایه ها و حیا
خانه کوچک تنهایی را فارغ می شوم
با دو کودک حسرت
و چهار ستون درد!
تا ققنوس دوباره آشیان کند و
انسانیت در گوشه ای از جهان دوباره زاده شود
با دو کودک خویش
من همه ی تنهایی ام را فارغ می شوم…
مزدک جان درود
منزل نو مبارک . کجایی جوون . حسابی هوایی شدی
Comment با داریوش — شهریور ۴, ۱۳۸۸ @ ۳:۱۹ ق.ظ