سه بوسه

سه فصل از زندگی

۹:۳۱ ق.ظ

روزی دلی بستم

روزی که امید دوستی داشتم ؛

روزی که چشمان انتظارم

دو گیلاس شراب شد

روزی که آرزوهایم را باغستانی کردم

تا هر رهگذری را سهیم کنم

هر عابری را

هر پیاده و

هر سواره ای را!

عشقی که خوابی نمودو

دوستی که خانه خالی یغما رفته ای شد

آنچنان سیرم اکنون از جهان و از آدمی

که میان همسایه ها و حیا

خانه کوچک تنهایی را فارغ می شوم

با دو کودک حسرت

و چهار ستون درد!

تا ققنوس دوباره آشیان کند و

انسانیت در گوشه ای از جهان دوباره زاده شود

با دو کودک خویش

من همه ی تنهایی ام را فارغ می شوم…

یک نظر »

  1. مزدک جان درود

    منزل نو مبارک . کجایی جوون . حسابی هوایی شدی :)

    Comment با داریوش — شهریور ۴, ۱۳۸۸ @ ۳:۱۹ ق.ظ

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. پیگیری از سایت

دیدگاه‌تان را بنویسید: