نه صدای زمزمه ای از دل شب می آید نه نسیم ای از کوچه ی شب بوها. دریچه ای ،
دری تا سحر نمی خوابد و شهر
چون چند چراغ عبثی از خاطر می گذرد. میان حصار دیوارهای قدیمی و خانه ی گِلی که بوی مردگان گرفته، من آن پنجره ی کوچکم با شیشه ای شکسته و دست و پایی بریده، وحشت زده از ساعتی که دیگر صدایی نمی دهد و هراسان از تاریکی و
ازمکان خاموش خویش من آن پنجره ام
کوچک و منتظر و عبارت ساده ی زندگی را می پایم...
با مرگ هر پرنده
آسمان با بانگ بلند
مرثیهای شوم
سر میدهد
وما روی زمین
با آرزوی پرواز در سر
سنگفرشهای راهمان را
میفرساییم
وبر ناتوانی خود
گریه ساز
پاینده وبهروز باشید
Comment با علی رضا — مرداد ۱۴, ۱۳۸۸ @ ۱:۳۵ ق.ظ