عدالتی تازه
میان شیهه آسمان و
اشک ابر
به عدالتی تازه اندیشم.
غنصری بودم روزی
آواره و بیهوده ی بودن
از کربن و آب؛
عنصری بودم
حیات جهتی ام داد
روحی در من
معنایی جست
شیهه آسمان به دعوتی نشست و
اشک ابر
رویش خاک شد .
دوستی ها و عشق ها
از فراز عدالت گذشتند
و
دشمنی
زیر بوته ی خاری
در آرزوی برابری فسرد…