گاهی ایستادن…
شبانه که
صدای سگ ها
زنجیر خواب خراب می کند
گل شب بو
حجره کوچک ارغوانی اش را
عطری تازه می زند
با همه ستاره های دور و
با همه شبها
با همه نارون ها
و
چشمه ها
برای نازک نگاهت
شعر هماهنگی می زاید
و همه دریغ ها به خوابی دوباره می روند
سوار قصه ها
مقصد
در قصد تو بهار دیگری ست …
سه بوسه، سه فصل از زندگی را که در سه پنجه درد زائیده است سه عرصه ، سه خوان از زندگی را که در زخم ها استقامت آموخته تا آنجا که پای رفتنش قوت می دهد خواهد گفت و گاه پوشیده و لنگان لنگان از میان ساعات زمختش خواهد گذشت جسارتی که برای گفتن تسلیم اتفاق نخواهمش کرد.
سه زمان دردهایم سر برکشیدند و هجوم اتفاق از پس یک دیگر آسمانم را تاریک کردند از زمانی که نبودم تا آن زمان که فکر و خیالم زبان باز کرد و دلم نبضی تازه برای تپیدن یافت بوسه نخستم به زندگی حماسه جنگ با فقر بود.
وقتی هیچ سلاحی در دست نداری هنگامیکه حتی قوه کوچک ذهن و هیئت زمان مقابل تو می ایستد وقتی هنوز تنها برای زنده ماندن می جنگی دانستن خوب و بد چنان بی اهمیت وبی تاثیر می نماید که فاتحان بوسه نخست هرگز از آن بعدها سخنی به میان نمی آورند…
سلام
خونه ی نو مبارک
Comment با احمد — اردیبهشت ۴, ۱۳۸۸ @ ۱۰:۵۶ ب.ظ