سه بوسه

سه فصل از زندگی

۱۰:۵۱ ب.ظ

گاهی ایستادن…

شبانه که

صدای سگ ها

زنجیر خواب خراب می کند

گل شب بو

حجره کوچک ارغوانی اش را

عطری تازه می زند

با همه ستاره های دور و

با همه شبها

با همه نارون ها

و

چشمه ها

برای نازک نگاهت

شعر هماهنگی می زاید

و همه دریغ ها به خوابی دوباره می روند

سوار قصه ها

مقصد

در قصد تو بهار دیگری ست …

سه بوسه، سه فصل از زندگی را که در سه پنجه درد زائیده است سه عرصه ، سه خوان از زندگی را که در زخم ها استقامت آموخته تا آنجا که پای رفتنش قوت می دهد خواهد گفت و گاه پوشیده و لنگان لنگان از میان ساعات زمختش خواهد گذشت جسارتی که برای گفتن تسلیم اتفاق نخواهمش کرد.

سه زمان دردهایم سر برکشیدند و هجوم اتفاق از پس یک دیگر آسمانم را تاریک کردند از زمانی که نبودم تا آن زمان که فکر و خیالم زبان باز کرد و دلم نبضی تازه برای تپیدن یافت بوسه نخستم به زندگی حماسه جنگ با فقر بود.

وقتی هیچ سلاحی در دست نداری هنگامیکه حتی قوه کوچک ذهن و هیئت زمان مقابل تو می ایستد وقتی هنوز تنها برای زنده ماندن می جنگی دانستن خوب و بد چنان بی اهمیت وبی تاثیر می نماید که فاتحان بوسه نخست هرگز از آن بعدها سخنی به میان نمی آورند…

یک نظر »

  1. سلام
    خونه ی نو مبارک

    Comment با احمد — اردیبهشت ۴, ۱۳۸۸ @ ۱۰:۵۶ ب.ظ

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. پیگیری از سایت

دیدگاه‌تان را بنویسید: