سحرگاه
نانوای شلخته
ردیف طویل جویندگان حیات را می نگرد
صف صاف انتظار
و تکثیر
تصویر آواره گان بر جاده ی لیز حضور ؛
برای ساعت ظهر
غافل از خویش
صدا ی بوق ونهیب اضطراب
صدای زیر روزمره گی
صدای وقت اکنون و وظیفه…
و ناگهان
صدای دلخراش شکست انسان
صدای سبقت خویشتن از خویشان ؛
ساعت عصر
ساعت برآسودن
آرمیدن!
غروب بوی سیگار می آید
و شب دوباره بازی
دوباره خسته ی خواب…
آه چه به سادگی
من وتو اکنون
۲۴ ساعت دیگر از خویشتن دورتر…