سه بوسه

سه فصل از زندگی

۱۰:۱۶ ق.ظ

سحرگاه

نانوای شلخته

 ردیف طویل جویندگان حیات را می نگرد  

صف صاف انتظار

و تکثیر

تصویر آواره گان بر جاده ی لیز حضور ؛

 برای ساعت ظهر

غافل از خویش

صدا ی  بوق ونهیب اضطراب

صدای زیر روزمره گی

صدای وقت اکنون و وظیفه…

و ناگهان

صدای دلخراش شکست انسان

صدای سبقت خویشتن از خویشان ؛

ساعت عصر

 ساعت برآسودن

آرمیدن!

غروب بوی سیگار می آید

و شب دوباره بازی

 دوباره خسته ی خواب…

آه چه به سادگی

من وتو اکنون

۲۴ ساعت دیگر از خویشتن دورتر…

 

 

بی نظر »

هنوز دیدگاهی داده نشده.

RSS برای دیدگاه‌های‌ این نوشته. پیگیری از سایت

دیدگاه‌تان را بنویسید: