سه بوسه

سه فصل از زندگی

۱۰:۴۷ ق.ظ

تو کجایی…

 

 

 

چاردیواری، دری

که خانه خالی ، هوایش سرد و دلم طوفانی

بهار آمد و

دریغا پیش از آنکه بر دل بگیرمش

از چشمانم

خروشید

بی آمد و بی شد آن پرستویی که

هنوزش خبری نیست

از نگاهم

جوشید

شعری خالی باید،

وقتی نفسی نیست

بر آسمان بی ابر و

باد روزگار

سیاهی چشمانم خالی.

خانه خالی

شعری خالی

چشمانم از سیاهی خالی،

قطره ای

اشکی

خیالی

تو کجایی؟

 

 

۱:۱۵ ب.ظ

سایه

کنار خیابان

 سایه ای سیگاری گوشه لب می مکد

 صدای چند سایه با سینه آماسیده  که بدو می خندند …    

در ازدحام سایه ها گویی  

چند دست فروش بی رمق   

جوراب می فروشند.  

ومن  روزگاریست   

روزگاریست گرد سایه های این شهر تاریک  

از سایه ی خود بی خبرم …

۱۰:۴۴ ب.ظ

 

یادهای در باد

و

تو که نمی دانم در کدامین انتهای لحظه ای غمبار

پیچیدی

و مرا در اوج یکدنگی ام

تنها گذاردی..

 

 

 

 

 

یلدا مبارک…

۸:۱۵ ب.ظ

چند کلمه

حرف تازه ای نمی یابم

گاهی پیش تر از آنکه لب بگشاییم

چشمانمان

نگاه هامان زبان فرسوده است…

 

 

با جامه ای تازه و

مسرور تر از دیروز

راه تو را دیگرباره و دیگر باره می آغازم

چه خود در بگشایی

چه پشت درت

تا دیری انتظار کشم.

 

 

دست نیاز گشودن

انسانی نیست اگر

انسانیت بیهوده گی ست

عشق بیهوده گی ست.

 

در راه شناخت خویش

چه بسیار امیدها و

آرزوهایی که نومید مان می کند

اما همواره

در طول مسیر چیزی هست

که می توان بدان تکیه زد

بدان امیدوار شد

بدان دل بست.

۱۲:۱۵ ب.ظ

زندگی

آه ای زندگی

 جز تو که می داند

حقیقت لاشه سگی ست

رها

چند کوچه آن ورتر!

با چشمان آبی ات

آه ای زندگی

زمستان تو ست اکنون؟

زمستان هر آنچه بودنی بود!

بر گیسوانت

ای همه

زچه آن کهنه رنگ فنا زده ای؟

و

چشمانت سرد است

نگاه مخملینت

سرد است

لبانت

که می شکفت روزی

 با هر کلمه اش مردی

سرد است

قلبت که با هر نبض اش

سبز می شد روزی

هر برگ وهر درخت و هر جنگل و هر شکوفه  و هر بهاری

و سبز می شد

آرزوهای من و

آرزوهای همسرم

آرزوهای هر رفیق و هر دلشیفته ای

سرداست

آه ای زندگی

زنانگی ات که روزی در بسترش چشم گشودم

روزی در بسترش خوابیدم

و اکنون که در بسترش افتادم

زچه فسرده؟ زچه خالی؟

گر به گزاف رفته ام و رفته است همه زمستانهایم

ای زندگی

گر همه سرگردان

گر همه گمراهم

من درد مادرم

 زمینم

 خاکم

گریه ی نوزادم…

                                                                                             مهر ماه - ۸۸

۳:۵۶ ب.ظ

از گذشته ها….

گفتند

یادبودش ورقی زنیم رنگ خشک خاطره را،

گذشته را

اضطرار بی خطری که سپرده است

در هجای لبخنده، تبسمکی!

و آشفته بلوغی در نابلوغمان

ورقی زنیم

خوش یادی که باورش نکردیم

پریشانی اش را

و

اکنون که به خرد بنگریم

یاد کودکی دلشکسته یابیم

که اعتبارش نگذاشتند و

خود اعتبارش نگذاشتیم

آنک که زمان

در برابر آوارش سپیدی در سر شکسته است

باز باورمان نیست

که ما بودیم

مظلومانه ما بودیم

بنای گورستانی در دل

و ناچاری بازوی عشقمان می شکست.

مرداد۸۷

از پارسال

شعراخلاقی یا بدون اخلاق یا ضد اخلاق!
این روزها در برخی وب ها نوشته ها و تبلیغات با جار و فریاد پر جنجال از شعرهایی دفاع می شود یا شعرهایی خلق ونوشته می شود که کاملا مغایر اخلاق هست.
نیچه اخلاقیت اخلاق و پیرو آن اخلاق را نتیجه تلاش شاعرانه می داند گرچه شعر در اعصاری ثمره غیراخلاق بوده! اما من مفهوم ارزش را پیش می کشم.
در یک شعر ارزشهای اخلاقی درستند یا غیر اخلاقی؟ و آیا دست و پا گیری اخلاق باید با شعر مغایر آن تلافی شود؟ آیا می چربد که ارزشهای انسانی و هنرش به یک عرصه مبارزه تبدیل شود؟ آیا درست و نادرست در شعر وجود دارد؟آیا هنر صرفا مقدس نیست؟ آیا والایش ما اکنون بی پرده شده است؟
گاهی به این افسوس می خورم عدم توفیق در کسب ارزشهای اصیل زندگی انسانی ناچیز شمرده می شود هنر و شعر در همه اعصار رمز دردها بوده و رنج ها یا شاید تنها مرزعی برین از تصور زیبایی! اما اکنون آنچه می بینم غمگینم می کند:
و بر شاهراه خلوت انسانی می نگرم
که از جاری اشکهایم باریکتر می رود!
- قسمتی ازشعری که سال پیش نوشته بودم -

به نظر من هنر تقسیط زیبایی ست تقسیط اندیشه و احساسهای والای بشری و گرنه هر کسی تمایلات جنسی و جسمی اش را در قالب کلمات ریختن آشوب بازاری به بار می آورد که بی شک در این آَشوب شعر هدف خود را از دست می دهد.
من دوستدار ارزشهای انسانی ام و دیگرباره دوستانم را به آن دعوت می کنم با اخلاق کاری ندارم که ارزشها فراسوی اخلاقند خود می توانند اخلاق به بار آورند مفید زندگی انسانی تر ، صالح تر و کامل تر و شاید پر خطر و دردناک تر!
هر شعر و هر شاعری باید خود ارزشهای زندگی اش را تشخیص دهد و زیباترین واژه ها را به استخدام فکر و احساس غنی اش گیرد و تا بلندای آسمان فیروزه ای بودنش پرواز تیز کند.
به آن بلنداها می نگرم دوستان
بالهایتان را رونق دهید…

۹:۴۲ ق.ظ

باران و بهار!
آخر تابستان!
دوباره بعد مدتها یک دل سیر زیر باران، سبز شدیم…
بامداد و بیرون و باران…
و دستم در دستش!
همین شعر زندگیست
با خودم در ذهنم این چند خط تکرار می شد:
چیزی پرمایه
چیزی بی مایه را خطی زدیم و
اکنون
بر ساحل سیلابی ایستاده ایم
ایستاده ایم و
نظاره گریم
خروش آب را
و
چند خاطره ای که
می رود.

۹:۳۱ ق.ظ

روزی دلی بستم

روزی که امید دوستی داشتم ؛

روزی که چشمان انتظارم

دو گیلاس شراب شد

روزی که آرزوهایم را باغستانی کردم

تا هر رهگذری را سهیم کنم

هر عابری را

هر پیاده و

هر سواره ای را!

عشقی که خوابی نمودو

دوستی که خانه خالی یغما رفته ای شد

آنچنان سیرم اکنون از جهان و از آدمی

که میان همسایه ها و حیا

خانه کوچک تنهایی را فارغ می شوم

با دو کودک حسرت

و چهار ستون درد!

تا ققنوس دوباره آشیان کند و

انسانیت در گوشه ای از جهان دوباره زاده شود

با دو کودک خویش

من همه ی تنهایی ام را فارغ می شوم…

۱۰:۲۴ ق.ظ

نه صدای زمزمه ای از دل شب می آید 

نه نسیم ای از کوچه ی شب بوها.

دریچه ای ، 
دری تا سحر نمی خوابد

و 

شهر 
چون چند چراغ عبثی از خاطر می گذرد.

میان حصار دیوارهای قدیمی

و خانه ی گِلی 

که بوی مردگان گرفته،

 من آن پنجره ی کوچکم

با شیشه ای شکسته و

دست و پایی بریده،

وحشت زده از ساعتی که دیگر صدایی نمی دهد 

و 

هراسان

 از تاریکی و 
ازمکان خاموش خویش

من آن پنجره ام
کوچک و منتظر

و عبارت ساده ی زندگی را می پایم...

۶:۳۹ ب.ظ

شعری که دوسال پیش در انجمن حوادث زندگیم نوشته بودم


 

ســـال ها رفت و باغ ها گـــــــر خشکیــــد

عمر دراز بود، وآن بهارهزار هزار گلزار مـی آید

شکـــــروار نقد غم شکســــت و چه خرم

زآن نقـش شـــــاد شادی آر مـــــــــی آید

تکبــــرعقل در قصر پر جور سکـــــوت فسرد

خوشا دلا آن عشق پر مغز گوهر بار مـــــی آید

مست گشت نرگس و زمستان بی خبر گذشت

مژده ای گل آن بلبل خوش آوا ی پار مـــی آید

چشم دل بسته بودم و شکوه ها ز پیر مــی بردم

بی سحر آن خورشید سماوات چه بزرگوارمـی آید

در خم ابرویش چه بـــی وزن و مکان بودم من

شکرا به غمزه، چشم بسته نگار به دیدارمــی آید…  

۱۰:۳۴ ب.ظ

عدالتی تازه

میان شیهه آسمان و

اشک ابر

به عدالتی تازه اندیشم.

غنصری بودم روزی

آواره و بیهوده ی بودن

از کربن و آب؛

عنصری بودم

حیات جهتی ام داد

روحی در من

معنایی جست

شیهه آسمان به دعوتی نشست و

اشک ابر

رویش خاک شد .

دوستی ها و عشق ها

 از فراز عدالت گذشتند

 و

دشمنی

 زیر بوته ی خاری

در آرزوی برابری فسرد…

۱۱:۰۸ ب.ظ

و من تا دیری خواهم گریست

وقتی دل شب تاریک است و

ستارگان تا دور دستها پراکنده اند

جسد جویده خاموش خویش را

از پس پشت

سنگین سنگین خواهیم کشید.

غریبانه و تنها

در ستبر غم های سردم

اشک خواهم ریخت

و دوزخی که در آنم

از آتش و خشم

آسوده خواهم کرد…

۱۰:۱۶ ق.ظ

سحرگاه

نانوای شلخته

 ردیف طویل جویندگان حیات را می نگرد  

صف صاف انتظار

و تکثیر

تصویر آواره گان بر جاده ی لیز حضور ؛

 برای ساعت ظهر

غافل از خویش

صدا ی  بوق ونهیب اضطراب

صدای زیر روزمره گی

صدای وقت اکنون و وظیفه…

و ناگهان

صدای دلخراش شکست انسان

صدای سبقت خویشتن از خویشان ؛

ساعت عصر

 ساعت برآسودن

آرمیدن!

غروب بوی سیگار می آید

و شب دوباره بازی

 دوباره خسته ی خواب…

آه چه به سادگی

من وتو اکنون

۲۴ ساعت دیگر از خویشتن دورتر…

 

 

۸:۵۰ ق.ظ

زندگی

شعر فصل

 شعر سال

شعر جاری شدن، رود

شعر نغمه

باران

شعرتا انتها تقسیم شدن،

 هجران

شعر مرد سرگردان

رستن

شعر نگاه و لبخند

شیفتن

شعر یک پیوند

شعر نان

شعر تولد

شعر انسان

و همیشه همین شاعرانه ی سبز زندگی…