سه بوسه

سه فصل از زندگی

۱:۱۴ ب.ظ

دیگر فکر نمی کنم در سه بوسه چیزی بنویسم.
موفق باشین دوستان

۱۱:۰۳ ق.ظ

معرفی یه دفتر جدید

هزار ماجرایی که نباید نوشت:   در روزگاری که سرشار از هزار دروغ و فریب است من گمان نمی کنم راه یکی باشد و آنهم از راستی برخیزد…  برای کسانیکه ادعا راستی دارند.  از دفتری که نامش خود رازی  ست…

۱۲:۵۲ ب.ظ

مزدک

برای مدتی که نخواهم بود
آرزوی موفقیت های بزرگ برای همه دوستانم دارم
تا مدتی بدرود…

۱۰:۴۷ ق.ظ

تو کجایی…

 

 

 

چاردیواری، دری

که خانه خالی ، هوایش سرد و دلم طوفانی

بهار آمد و

دریغا پیش از آنکه بر دل بگیرمش

از چشمانم

خروشید

بی آمد و بی شد آن پرستویی که

هنوزش خبری نیست

از نگاهم

جوشید

شعری خالی باید،

وقتی نفسی نیست

بر آسمان بی ابر و

باد روزگار

سیاهی چشمانم خالی.

خانه خالی

شعری خالی

چشمانم از سیاهی خالی،

قطره ای

اشکی

خیالی

تو کجایی؟

 

 

۹:۰۴ ق.ظ

راه بی بازگشت

خزان هایی که گذشتند
و
چه بهارانی که باز نمی آیند
امیدهایی که باز نمی آیند

۱:۱۵ ب.ظ

سایه

کنار خیابان

 سایه ای سیگاری گوشه لب می مکد

 صدای چند سایه با سینه آماسیده  که بدو می خندند …    

در ازدحام سایه ها گویی  

چند دست فروش بی رمق   

جوراب می فروشند.  

ومن  روزگاریست   

روزگاریست گرد سایه های این شهر تاریک  

از سایه ی خود بی خبرم …

۱۰:۴۴ ب.ظ

 

یادهای در باد

و

تو که نمی دانم در کدامین انتهای لحظه ای غمبار

پیچیدی

و مرا در اوج یکدنگی ام

تنها گذاردی..

 

 

 

 

 

یلدا مبارک…

۱۰:۵۸ ق.ظ

***

قدرت در مفهوم شکست ناپذیری نیست

  قدرت گاهی به خودکشی خویش نقشه می کشد!    

   ***

 ***

***   

 یک نصحیت برای خودم:

هرگز پا روی تکبر کسی نگذار!  

دم هر انسانی تکبر اوست!

۸:۱۵ ب.ظ

چند کلمه

حرف تازه ای نمی یابم

گاهی پیش تر از آنکه لب بگشاییم

چشمانمان

نگاه هامان زبان فرسوده است…

 

 

با جامه ای تازه و

مسرور تر از دیروز

راه تو را دیگرباره و دیگر باره می آغازم

چه خود در بگشایی

چه پشت درت

تا دیری انتظار کشم.

 

 

دست نیاز گشودن

انسانی نیست اگر

انسانیت بیهوده گی ست

عشق بیهوده گی ست.

 

در راه شناخت خویش

چه بسیار امیدها و

آرزوهایی که نومید مان می کند

اما همواره

در طول مسیر چیزی هست

که می توان بدان تکیه زد

بدان امیدوار شد

بدان دل بست.

۱۲:۱۵ ب.ظ

زندگی

آه ای زندگی

 جز تو که می داند

حقیقت لاشه سگی ست

رها

چند کوچه آن ورتر!

با چشمان آبی ات

آه ای زندگی

زمستان تو ست اکنون؟

زمستان هر آنچه بودنی بود!

بر گیسوانت

ای همه

زچه آن کهنه رنگ فنا زده ای؟

و

چشمانت سرد است

نگاه مخملینت

سرد است

لبانت

که می شکفت روزی

 با هر کلمه اش مردی

سرد است

قلبت که با هر نبض اش

سبز می شد روزی

هر برگ وهر درخت و هر جنگل و هر شکوفه  و هر بهاری

و سبز می شد

آرزوهای من و

آرزوهای همسرم

آرزوهای هر رفیق و هر دلشیفته ای

سرداست

آه ای زندگی

زنانگی ات که روزی در بسترش چشم گشودم

روزی در بسترش خوابیدم

و اکنون که در بسترش افتادم

زچه فسرده؟ زچه خالی؟

گر به گزاف رفته ام و رفته است همه زمستانهایم

ای زندگی

گر همه سرگردان

گر همه گمراهم

من درد مادرم

 زمینم

 خاکم

گریه ی نوزادم…

                                                                                             مهر ماه - ۸۸

۳:۵۶ ب.ظ

از گذشته ها….

گفتند

یادبودش ورقی زنیم رنگ خشک خاطره را،

گذشته را

اضطرار بی خطری که سپرده است

در هجای لبخنده، تبسمکی!

و آشفته بلوغی در نابلوغمان

ورقی زنیم

خوش یادی که باورش نکردیم

پریشانی اش را

و

اکنون که به خرد بنگریم

یاد کودکی دلشکسته یابیم

که اعتبارش نگذاشتند و

خود اعتبارش نگذاشتیم

آنک که زمان

در برابر آوارش سپیدی در سر شکسته است

باز باورمان نیست

که ما بودیم

مظلومانه ما بودیم

بنای گورستانی در دل

و ناچاری بازوی عشقمان می شکست.

مرداد۸۷

از پارسال

شعراخلاقی یا بدون اخلاق یا ضد اخلاق!
این روزها در برخی وب ها نوشته ها و تبلیغات با جار و فریاد پر جنجال از شعرهایی دفاع می شود یا شعرهایی خلق ونوشته می شود که کاملا مغایر اخلاق هست.
نیچه اخلاقیت اخلاق و پیرو آن اخلاق را نتیجه تلاش شاعرانه می داند گرچه شعر در اعصاری ثمره غیراخلاق بوده! اما من مفهوم ارزش را پیش می کشم.
در یک شعر ارزشهای اخلاقی درستند یا غیر اخلاقی؟ و آیا دست و پا گیری اخلاق باید با شعر مغایر آن تلافی شود؟ آیا می چربد که ارزشهای انسانی و هنرش به یک عرصه مبارزه تبدیل شود؟ آیا درست و نادرست در شعر وجود دارد؟آیا هنر صرفا مقدس نیست؟ آیا والایش ما اکنون بی پرده شده است؟
گاهی به این افسوس می خورم عدم توفیق در کسب ارزشهای اصیل زندگی انسانی ناچیز شمرده می شود هنر و شعر در همه اعصار رمز دردها بوده و رنج ها یا شاید تنها مرزعی برین از تصور زیبایی! اما اکنون آنچه می بینم غمگینم می کند:
و بر شاهراه خلوت انسانی می نگرم
که از جاری اشکهایم باریکتر می رود!
- قسمتی ازشعری که سال پیش نوشته بودم -

به نظر من هنر تقسیط زیبایی ست تقسیط اندیشه و احساسهای والای بشری و گرنه هر کسی تمایلات جنسی و جسمی اش را در قالب کلمات ریختن آشوب بازاری به بار می آورد که بی شک در این آَشوب شعر هدف خود را از دست می دهد.
من دوستدار ارزشهای انسانی ام و دیگرباره دوستانم را به آن دعوت می کنم با اخلاق کاری ندارم که ارزشها فراسوی اخلاقند خود می توانند اخلاق به بار آورند مفید زندگی انسانی تر ، صالح تر و کامل تر و شاید پر خطر و دردناک تر!
هر شعر و هر شاعری باید خود ارزشهای زندگی اش را تشخیص دهد و زیباترین واژه ها را به استخدام فکر و احساس غنی اش گیرد و تا بلندای آسمان فیروزه ای بودنش پرواز تیز کند.
به آن بلنداها می نگرم دوستان
بالهایتان را رونق دهید…

۱۱:۳۴ ق.ظ

دشمن و محتوای آن

در روزگار صلح مرد جنگی به جان خویشتن می افتد.
این را روزی مردی جنگجو گفت و رفت!
من عادت ندارم چیزی که می نویسم را توضیح بیشتری بدهم اما اینبار سنت شکنی می کنم.
بشریت جویای جنگ است!
همیشه در حال جنگ.
به عبارتی دیگر:
دشمن ات را برای خودت نگه دار.
همیشه دشمن می آفرینیم:
گاهی به شکل یک رقیب!
گاهی ماورا الطبیعه می شویم!
و در غیاب این دو در نفس خویش دشمن می شویم! در جان خویشتن!
فیلم های ترس نمونه ای از دشمن آفرینی ست
در روزگار ضعف کلیسا!
عبارت دیگری که توضیح نمی دهم:
“خطری که می بینم:
بشریت به آستانه بلوغش رسیده…”

۹:۴۲ ق.ظ

باران و بهار!
آخر تابستان!
دوباره بعد مدتها یک دل سیر زیر باران، سبز شدیم…
بامداد و بیرون و باران…
و دستم در دستش!
همین شعر زندگیست
با خودم در ذهنم این چند خط تکرار می شد:
چیزی پرمایه
چیزی بی مایه را خطی زدیم و
اکنون
بر ساحل سیلابی ایستاده ایم
ایستاده ایم و
نظاره گریم
خروش آب را
و
چند خاطره ای که
می رود.

۷:۵۸ ب.ظ

و براستی چه کسی این جهان را قسمتی از وجود خود می داند
نه خود را قسمتی از جهان؟

۹:۳۱ ق.ظ

روزی دلی بستم

روزی که امید دوستی داشتم ؛

روزی که چشمان انتظارم

دو گیلاس شراب شد

روزی که آرزوهایم را باغستانی کردم

تا هر رهگذری را سهیم کنم

هر عابری را

هر پیاده و

هر سواره ای را!

عشقی که خوابی نمودو

دوستی که خانه خالی یغما رفته ای شد

آنچنان سیرم اکنون از جهان و از آدمی

که میان همسایه ها و حیا

خانه کوچک تنهایی را فارغ می شوم

با دو کودک حسرت

و چهار ستون درد!

تا ققنوس دوباره آشیان کند و

انسانیت در گوشه ای از جهان دوباره زاده شود

با دو کودک خویش

من همه ی تنهایی ام را فارغ می شوم…

۶:۱۳ ب.ظ

روزی…

روزی چیزی پر منطق مرا فریفت!

دوستان منطق زیباست

اما همیشه احساس عزیزتر است.

۱۰:۲۳ ب.ظ

چه خوب میشد اگر

در صفحه اول سند ازدواج نوشته میشد که:
غرور  بیجا  مانع آسایش  است.

نه صدای زمزمه ای از دل شب می آید 

نه نسیم ای از کوچه ی شب بوها.

دریچه ای ، 
دری تا سحر نمی خوابد

و 

شهر 
چون چند چراغ عبثی از خاطر می گذرد.

میان حصار دیوارهای قدیمی

و خانه ی گِلی 

که بوی مردگان گرفته،

 من آن پنجره ی کوچکم

با شیشه ای شکسته و

دست و پایی بریده،

وحشت زده از ساعتی که دیگر صدایی نمی دهد 

و 

هراسان

 از تاریکی و 
ازمکان خاموش خویش

من آن پنجره ام
کوچک و منتظر

و عبارت ساده ی زندگی را می پایم...

۶:۳۹ ب.ظ

شعری که دوسال پیش در انجمن حوادث زندگیم نوشته بودم


 

ســـال ها رفت و باغ ها گـــــــر خشکیــــد

عمر دراز بود، وآن بهارهزار هزار گلزار مـی آید

شکـــــروار نقد غم شکســــت و چه خرم

زآن نقـش شـــــاد شادی آر مـــــــــی آید

تکبــــرعقل در قصر پر جور سکـــــوت فسرد

خوشا دلا آن عشق پر مغز گوهر بار مـــــی آید

مست گشت نرگس و زمستان بی خبر گذشت

مژده ای گل آن بلبل خوش آوا ی پار مـــی آید

چشم دل بسته بودم و شکوه ها ز پیر مــی بردم

بی سحر آن خورشید سماوات چه بزرگوارمـی آید

در خم ابرویش چه بـــی وزن و مکان بودم من

شکرا به غمزه، چشم بسته نگار به دیدارمــی آید…  

۱۲:۰۳ ق.ظ

من از گفتن این جقیقت زیر زبانی می ترسم بسیار می ترسم ...

شب نیست ، نامرد نیست !

اگر براستی چونین است دلیل این ترس چیست؟

۱۰:۳۴ ب.ظ

عدالتی تازه

میان شیهه آسمان و

اشک ابر

به عدالتی تازه اندیشم.

غنصری بودم روزی

آواره و بیهوده ی بودن

از کربن و آب؛

عنصری بودم

حیات جهتی ام داد

روحی در من

معنایی جست

شیهه آسمان به دعوتی نشست و

اشک ابر

رویش خاک شد .

دوستی ها و عشق ها

 از فراز عدالت گذشتند

 و

دشمنی

 زیر بوته ی خاری

در آرزوی برابری فسرد…

۶:۰۴ ب.ظ

جنسیت مقدم است…

۱۰:۴۷ ب.ظ

باور

باورها بدیهیات هر فرد هستند

تغییر بدیهیات نزدیک به محال است.

۱۱:۰۸ ب.ظ

و من تا دیری خواهم گریست

وقتی دل شب تاریک است و

ستارگان تا دور دستها پراکنده اند

جسد جویده خاموش خویش را

از پس پشت

سنگین سنگین خواهیم کشید.

غریبانه و تنها

در ستبر غم های سردم

اشک خواهم ریخت

و دوزخی که در آنم

از آتش و خشم

آسوده خواهم کرد…

۹:۱۳ ب.ظ

دو کلمه

1

تنها در شهر کوتوله ها

نیازی به کفش های پاشنه بلند نیست.

۲

پریماتها هم در این دنیا حقی دارند….

۱۱:۰۰ ب.ظ

اکنون

اکنون واقعیت است

گذشته و آینده از اصل پرسپکتیو تبعیت می کند…

۹:۵۸ ب.ظ

یه اصلاحیه

چند روز پیش یک عبارتی نوشته بودم:

تنها
نزدیک ترین دوستم می داند

اوقاتی که خانه نیستم

کلیدرا زیر گلدان کنار در

پنهان کرده ام

اما چند توضیح کوچک:

۱ الان که خیلی ها از محل کلید منزلم با خبر شدند خوشحالم که تعداد دوستان نزدیکم بیشتر شده!

۲ برای کسیکه دنبال حقیقت است محرم و نا محرم معنایی ندارد .

۳ و مهم تراز همه من دوست نزدیکی دارم و وقتی بیرونم امنیت و زیبایی مرا او تازگی می دهد.

۴ و بالاخره در این عبارت متهم ای وجود نداشت دوستان خوبم به دل نگیرند.

دیروز چند عبارت تازه نیز در مسیر برگشتم و در ماشین نوشتم که بعدها در سایت خواهم نوشت.

اگر فرصتی باشد نوشته های روزانه ام بیشتر خواهد بود….

۱۲:۰۵ ق.ظ

مدیون چاپلوس است.

۹:۵۶ ب.ظ

یه حرف ساده

در پس تمامی دروغ های دنیا

مصلحتی وجود دارد…

۱۱:۵۵ ب.ظ

یک بی احتیاطی عمومی

تنها
نزدیک ترین دوستم می داند

اوقاتی که خانه نیستم

کلیدرا زیر گلدان کنار در

پنهان کرده ام…

۱:۴۱ ب.ظ

و شاید

 

زناشویی

 امکان دوباره ی تخلیه ی کودکی هاست…

۱۰:۱۶ ق.ظ

سحرگاه

نانوای شلخته

 ردیف طویل جویندگان حیات را می نگرد  

صف صاف انتظار

و تکثیر

تصویر آواره گان بر جاده ی لیز حضور ؛

 برای ساعت ظهر

غافل از خویش

صدا ی  بوق ونهیب اضطراب

صدای زیر روزمره گی

صدای وقت اکنون و وظیفه…

و ناگهان

صدای دلخراش شکست انسان

صدای سبقت خویشتن از خویشان ؛

ساعت عصر

 ساعت برآسودن

آرمیدن!

غروب بوی سیگار می آید

و شب دوباره بازی

 دوباره خسته ی خواب…

آه چه به سادگی

من وتو اکنون

۲۴ ساعت دیگر از خویشتن دورتر…

 

 

۸:۵۰ ق.ظ

زندگی

شعر فصل

 شعر سال

شعر جاری شدن، رود

شعر نغمه

باران

شعرتا انتها تقسیم شدن،

 هجران

شعر مرد سرگردان

رستن

شعر نگاه و لبخند

شیفتن

شعر یک پیوند

شعر نان

شعر تولد

شعر انسان

و همیشه همین شاعرانه ی سبز زندگی…

۱۰:۵۱ ب.ظ

گاهی ایستادن…

شبانه که

صدای سگ ها

زنجیر خواب خراب می کند

گل شب بو

حجره کوچک ارغوانی اش را

عطری تازه می زند

با همه ستاره های دور و

با همه شبها

با همه نارون ها

و

چشمه ها

برای نازک نگاهت

شعر هماهنگی می زاید

و همه دریغ ها به خوابی دوباره می روند

سوار قصه ها

مقصد

در قصد تو بهار دیگری ست …

سه بوسه، سه فصل از زندگی را که در سه پنجه درد زائیده است سه عرصه ، سه خوان از زندگی را که در زخم ها استقامت آموخته تا آنجا که پای رفتنش قوت می دهد خواهد گفت و گاه پوشیده و لنگان لنگان از میان ساعات زمختش خواهد گذشت جسارتی که برای گفتن تسلیم اتفاق نخواهمش کرد.

سه زمان دردهایم سر برکشیدند و هجوم اتفاق از پس یک دیگر آسمانم را تاریک کردند از زمانی که نبودم تا آن زمان که فکر و خیالم زبان باز کرد و دلم نبضی تازه برای تپیدن یافت بوسه نخستم به زندگی حماسه جنگ با فقر بود.

وقتی هیچ سلاحی در دست نداری هنگامیکه حتی قوه کوچک ذهن و هیئت زمان مقابل تو می ایستد وقتی هنوز تنها برای زنده ماندن می جنگی دانستن خوب و بد چنان بی اهمیت وبی تاثیر می نماید که فاتحان بوسه نخست هرگز از آن بعدها سخنی به میان نمی آورند…